چرخ و فلک

... من یک لیلی ام !!! یک لیلی چرخ و فلک سوار ...

کمبود من

یه روزی اگه مادربشم خیلی دلم میخواد کمک کنم و جوری رفتار کنم تا بچه ام هویت خودش رو پیدا کنه ...خودش رو خوب بشناسه و بفهمه کیه  و چی میخواد ؟به کجا میخواد بره و من براش چه نقشی دارم ...به اینکه هر کی که باشه هر چی که باشه من باهاشم و اون عزیزترین و شیرین ترین فرزند دنیاست .
همیشه به این بُعد از مادر بودن که فکر میکنم می ترسم.حس میکنم وظیفه ی سختیه و مطمئنم بسیاری از مادرها اصلا به این جنبه از مادر بودن فکر نمی کنند، توجه نمی کنند و همین میشه یکی از دلایل بحران هویت بچه ها ...
میترسم از اینکه هیچ وقت مادر خوبی نشم چون خودم هنوز خیلی مسایل حل نشده با خودم دارم ...دوست ندارم یه آدم مشکل دار تحویل دنیا بدم ...
ریشه ی خیلی از مسایل و مشکلات آدمهای دور و برم ...اصلا بقیه هیچ، خودم رو میگم خوب که فکر میکنم، خوب که بررسی میکنم اولین چیزی که بهش میرسم یه جور بی هویتیه ...یه جور گمشدگی!
من خودم و داشته هامو که خوب بشناسم و نقش آدمها رو درست برای خودم تبیین کنم می تونم یه آدم مفید اول برای خودم و بعد هم برای بقیه باشم ...اما قبل و بعد از همه اینها باید خودم رو دوست داشته باشم.
راجع به خودم هیچ وقت نتونستم بفهمم آدم صبوری هستم یا عجول...ادم قوی ای هستم یا ضعیف ...
گاهی در برابر مسایل سخت و موضوعاتی که میتونه هر کسی رو از پا در بیاره وای میستم و از رو نمیرم طوری که خودم بعدها با یادآوریش متعجب میشم و با این سوال خودم مواجه میشم که :یعنی واقعا تو بودی  آوامین ؟ تو این کارو کردی؟و گاهی کوچیکترین مساله ای میتونه به همم بریزه و بی طاقتم کنه .
چیزی که این وسط وجود داره حس خود کم بینیه ...من خودم رو کم می بینم ...خوب نمی بینم ...خوبیهامو ...موفقیتهامو ...داشته هامو..توانایی هامو.شدم سر تا پا نقص و اشتباه و تناقض...
این ندیدن ، ریشه های زندگیم رو سست میکنه .مثلا هیچ وقت نتونستم بفهمم که چه طور بعضی ها اینجا رو میخونن و خوششون میاد؟اصلا مگه بقیه بیکارن که نوشته های من رو میخونن؟چرا هیچ وقت نتونستم اونجوری که دلم میخواد بنویسم و خودم رو راضی کنم و چرا اصلا سبک وب نویسیم به این سمت کشیده شد...
چرا در رشته ای درس خوندم که دوستش نداشتم و خیلی چیزهای دیگه ...ذره ذره همه این مسایل کنار هم جمع شد تا شده این منی که نمی تونم خوب باهاش کنار بیام ...یه من که راحت میشکنه و خیلی آسیب پذیر شده ...
دلم میخواد این آوامین رو بغل کنم .ببوسمش و بهش اطمینان بدم که خوبه عالیه ...فلان کارش درست بود و فلان حرف رو درست زد و می تونه فلان کار رو کنه و درست در همین موقع هاست که چنگال یه اوامین دیگه فکرمو زخم میکنه که تو اونی که باید نیستی و  دوری از اونی که میخواستی بشی . تاوان اشتباه یا رفتار نادرست دیگران رو از خودم میگیرم و جای مقصر دونستن اونها یک جوری قضیه رو به خودم ربط میدم ...
وقتی میخوای خودت رو بغل کنی باید همه ی وجودت بشه خودت ...باید با افتخار جلوی آینه وایستی چشم تو چشم خودت بگی که تو هستی همونی که باید باشی و حقیقت قشنگی که وجود داره اینه که میتونی بهتر هم باشی ...
خودت و احساست از همه مهم ترین..نبایداز ادمهای دور و برت انتظاری نداشته باشی.فلان  کار فلان آدم اصلا اهمیتی نداره مهم تویی ...و وضعیتی که الان وجود داره اینه : من دوباره و دوباره پشت میکنم به آینه به خودم که تو باز داری خودت رو گول میزنی ...
احساس امنیت نمی کنم از این جهت که زود دلم میشکنه ...زود دلم میگیره ...زود بغض میکنم و با اینکه در اون لحظه و حتی بعدش به خودم حق میدم که  اون احساس بد رو داشته باشم یه آوامین دیگه  ظاهر میشه که  میگه چقدر تو لوسی ...چقدر حساسی و چقدر با این حساسیتت بدبختی و بدبخت میشی ...درسته راحت می بخشم ...راحت کوتاه میام و راحت میگذرم اما اثرش یه پوست لک داره ...
یه وقتایی  به این نتیجه میرسم که  ازدواج نکنم ... هیچ وقت مادر نشم ...
دوست داشتم کسی وجود داشت که حرفهاش برام حجت بود کسی بود که قبولش داشتم کسی که منو خوب بشناسه...من رو بیشتر از من بشناسه ... بشینه رو به روم .دستامو بگیره زل بزنه توی چشمام و بهم اطمینان بده و گرمم کنه که تو عالی هستی .
خیلی خوب میدونم که همچین کسی وجود نداره و نخواهد داشت ...قصه قصه ی همون طلب جام جم ِ  دل و تمنا از بیگانه است ... 
احساس فقر میکنم ازاینکه از وجود خودم احساس غنا نمی کنم .ازاینکه با اکراه خودمو بغل میکنم و ازاینکه احساساتم رو تحویل نمیگیرم و از بودنشون عذاب میکشم .

 این من کجاست؟من کمبود من پیدا کردم .

  
نویسنده : آوامین ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
تگ ها :

بستنی در نیمه شب سرد پاییزی ...

صدای بارون میاد...همون ریتم خاص و در نوع خودش آرام بخش...
از ظهر تا الان داره میباره...گاهی تند و گاهی آروم...و گاهی با صدای فریاد آسمون قلمبه ...توی این هوای بارونی همراه سردرد و سکوتی که  ایجاد شده دلم شیرینی خواست ...شیرینی به طعم محبوب ترین خوراکی دنیام یعنی بستنی...
بهتر دیدم به خودم یه جورایی امتیاز بدم ... گور بابای اضافه وزن ...توی درک لذت و شیرینی زندگی ممکنه گاهی اونقدر فقیر و ناتوان بشیم که خوردن بی ربط بستنی این وقت شب حتی اگه گلو  هم کمی درد بکنه ،ایجادکننده ی طعم شیرینی باشه و محرک آوردن شیرینی های بعدی... !
خوب که نگاه میکنم میبینم مدت زیادیه که به خودم خیلی از این امتیاز ها دادم ...اما فعلا گور بابای تیپ و هیکل و ایروبیک و وزن کم کردن ...روزهام دقیقا عین هوای پاییزه ...گاهی سرد...گاهی گرم...گاهی خیس و گاهی خشک...خدا هست...هوا هست...آسمون هست...بارون هست ...زندگی هست ...خنده هست ...اشک هست ... ولی اول و آخرش امید...این امیدی که هست و گاه گاهی هم نیست میشه ولی زورکی و با هزار تقلب و تقلا سعی میکنم پیداش کنم و نگهش دارم که از دستم در نره و صد البته که فعلا در حال رقابتیم با هم و فکر کنم حالا حالا هم رقابت داشته باشیم در بازی قایم باشک !
باید برم برگه ی تقویم رو عوض کنم...آبان هم تموم شد...سریع ... تند ... اصلا نمی تونی حساب کنی کی هفته به هفته گذشت تا رسید به ماه آخر پاییز ...
بودن این ور دنیای نتم رو محدود کردم...یعنی من محدود نکردم یه جورایی مجبور شدم !...میشه حدس زد که بودن درون نت هم به مراتب محدود میشه ...
این روزها هستم و نیستم...به گفتنش در همین حد بسنده میکنم که اگه قبلا میومدم و جسارتی میکردم و حرفی میزدم و نظری میدادم براتون توی وبلاگهاتون یه مدت فکر نکنم بشه و یا خیلی کم بشه...
از غروب دارم برای خودم نقشه میکشم که فردا بعد از کلاس برم همون شیرینی فروشی که تازگیا کشفش کردم که شیرینی هاش خوشمزه است و کلی کیک و پای سیب بخرم...
شیرینی های زندگی من این روزها اکثرا شدند همین کیکها و شیرینی ها ...همین جوریه دیگه ! گاهی باید از شیرینی های مصنوعی استفاده کنی برای شیرین کردن زندگیت ...
هر روز اگه خونه باشم و" بیرون از خودم"  ،از گوشه ی پنجره ی اتاقم بیرون رفتن تازه عروس داماد خونه ی روبه رویی و دست تکون دادنهاشون رو نگاه کنم  و هر دفعه ته دل میگم آخی ...نازی...و ... !
چند وقت دیگه که ازین خونه میریم دلم برای این زوج تنگ میشه !حتی خودشون نمی دونن که یه نفر هر روز حواسشون بهشون هست و حتی وقتی دیر تر از ساعت معمول میان نگرانشون میشه ...نمی دونن یه نفر  هر وقت که می بینتشون براشون آرزوی خوشبختی میکنه...
آخه از روزی که اومدن خونه رو دیدن و جهاز آوردن و زندگیشون رو شروع کردند یه جورایی از دور باهاشون بودم...

نمیشه بهتون بستی با طعم توت فرنگی تعارف کنم ...براتونم خوب نیست...هوا سرده سرما میخورین ...من میخورم جای شما...بدن آدم هم آدمه دیگه !گاهی دلش نصفه شب بستنی میخواد !

  
نویسنده : آوامین ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۸/۳٠
تگ ها :

من و آقا معلم ...

آقای خسروی دبیر کلاس اول ابتدایی من بود...یک مرد جوون خوش خنده با ریش و ته لهجه ی کردی...
اون موقع ته دلم یه راز کوچیک داشتم که می دونستم نباید به کسی بگم !دلم میخواست
آقای خسروی مرَدَم باشه !عشق یه دختربچه ی شش هفت ساله ...
معلم جوون ِ مهربون ِ کُردی که یه باربلندم کرد...بغلم کرد و بوسید و بعدش با قیافه ی توی هم رفته ی من مواجه شد که داشتم صورتمو میمالیدم !
همونطور که توی بغلش بودم گفتم صورتت خیلی تیغ تیغیه ، صورتم تیغ تیغی شد... !
گفت دفعه بدی میزنمشون تیغ تیغ نباشه خوبه ؟
منم گفتم باشه پس تا اون موقع منو بذار زمین آخه نمی خوام دیگه با تیغ بوسم کنی !
صدای قهقه ی خنده اش و تعریف این قضیه پیش بقیه ی معلمها رو خیلی خوب به یاد دارم...
معلم مهربونی که توی یه شهر محروم جنگ زده درس میداد و عاشق کارش بود...
کلاسمون کم جمعیت بود پنج تا پسر پنج تا دختر...چه کیفی میداد همیشه توی دعوای بین دخترها و پسرها ؛پسرها رو دعوا میکرد و آخر سر اون ها رو توی ردیف اول مینشوند تا ما رو اذیت نکنند...
چه لذتی داشت وقتی رفتیم اردو تا دید غذای من یه غذای محلی ِ گیلانیه و دلش میخواست امتحان کنه گفت: تو مامانت ازینها بازم برات درست میکنه میای غذاهامون عوض کنیم !
و من مونده بودم چی کار کنم و در نهایت گفتم  نه غذای شما رو دوست دارم نه غذای خودمو اما نصف نصف !
اکثر بچه های محصل اونجا بومی نبودند و به خاطر کار پدرهاشون به اونجا منتقل شده بودند...مثل من و خونوادم...مریض بودم...یه مریضی بد و طولانی که تاب و توان و نای فعالیت رو ازم گرفته بود... همه می دویدند و میچرخیدند اما من بی حال و تنها و رنگ پریده یک گوشه مینشستم...
آقا معلم مهربون؛ من رو با خودش میبرد دفتر مدرسه و  می تونستم کیک ها و غذاهایی  رو بخورم که مال معلم هاست و بوش دهن همکلاسی هام رو آب میندازه !هر چند چیزی نمیخوردم چون اشتهای خوردنم رو هم از دست داده بودم .بچه ها اکثرا حسودی میکردن ؛کوچیک بودند و نمی دونستند ارزش سلامتی از هزار هزار خوراکی خوشمزه بیشتره !
من اما دلم پیش بچه ها بود...توی بدو بدو کردن و وسطی...
برف شدیدی میومد ... پدرم دیر کرده بود و من منتظر بودم...من و آقا معلم و دختر و پسر مدیر مدرسه آدم برفی درست کردیم و من همه اش ته دلم دعا میکردم که حالا که بابا دیر اومده لااقل بعد از درست کردن آدم برفی بیاد...یه آدم برفی بزرگ که واسه دماغش هویج میخواستیم اما نداشتیم ...
چه آدم برفی ای بود...بزرگ و واقعی...عین آدم برفی های توی فیلمها و کارتونها...فکر کنم عکس هم گرفت.اون موقع توی حال و هوای ثبت لحظه ها و جمع کردن یادگاری که نبودم...دنبال خوشی و لذت بازی با آقای معلم بودم و تعریفش برای همکلاسی هام که: دیروز با آقا معلم آدم برفی درست کردیم !
شب تا صبح  آروم و قرار نداشتم و منتظر بودم برم مدرسه، میخواستم قضیه ی آدم برفی رو به همکلاسی هام نشون بدم اما وقتی صبح رفتم مدرسه آدم برفی کوچیک و داغون شده بود و من خیلی ازین قضیه ناراحت شدم...
آقای خسروی عزیزم ...معلم مهربونم چهره ی مردونه و گرمتون توی ذهنمه...
دلم میخواست میتونستم ببینمتون...امیدوارم هر جا هستین سلامت و شاد باشین...
یه بچه ی هفت ساله عاشقتون بود...
و الان اون بچه ی هفت ساله یه دختر جوونه که  همیشه با نیکی و لبخند ازتون یاد میکنه و دلش  تنگه برای حوصله و صبر و مهربونی و محبت پاک و خالصانه تون...
چی میشد هر وقت یاد خاطرات خوش گذشته میفتادیم میتونستیم شده  حتی برای لحظه ای دوباره لمسشون کنیم...آرزومه که حتی به اندازه ی یک ساعت برگردم به دوران خوش کودکیم...آخ اگه میشد چقدر لذت بخش  بود...
اگه میشد...اگه...
حیف
.

  
نویسنده : آوامین ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۸/٩
تگ ها :

تولدت مبارک امام رضای مهربون

یا امام رضا

نزدیک دو سال بود که دلم پر میزد برای زیارتش اما هر دفعه به دلایلی نمیشد و پیش نمی یومد...قصه از همون طلبیدن بنده است که طلبیده نمیشدم...
ماه رمضونی که برای رسیدنش  آروم و قرار نداشتم شروع شد ... و سفر غیرمنتظره  و باارزش مشهد هم توی همین ماه جور شد که بهترین اتفاق اون روزهام بود  و بهترین سفر زندگیم... خیلی غیرمنتظره و به موقع ! مطمئن بودم خودش دعوتم کرده...تشنه ی ایستادن توی صحنش و زار زدن و درد دل باهاش بودم...تشنه ی مهربونی و توجهش...یعنی هیچی مثل ماه رمضون و زیارت حرم علی ابن موسی الرضا نمیتونست آرومم کنه...ممنونم از این لطف و توجه تون ...
هتلی که همیشه میرفتیم احمدآباد بود و نزدیک حرم نبود، اما این سری خیلی ناخواسته هتلی که نزدیک حرم بود قسمتمون شد آخه همیشه دلم میخواست برای یک بار هم که شده هتلمون نزدیک حرم باشه که تند و تند بریم حرم و بتونم شبها حرمش رو از پنجره نگاه کنم...ومن برای اولین بار شبها میتونستم گنبد زیبا و آرامش بخش و مقدسشو از دور ببینم و هر چقدر دلم میخواد نگاش کنم و اشک بریزم...فقط پنج دقیقه راه بود تا اومدن به آغوشتون...اومدن پیشتون پر از شادی و شعف و ذوقه و جدایی و خداحافظی از شما پر از بغض و دلتنگی و تمنا برای تموم نشدن لحظه ها...سخت بود خداحافظی ازتون امام رضا...چیزی که باعث شد بتونم بیرون بیام از خونه ی شما ،خواهشم از شما و امیدم برای دوباره صدا کردن و طلبیدنم بود...مطمئنم برای همه همینطوره... نشستن رو به روی ضریح و گنبدتون و حرف زدن باهاتون پر از قشنگی و گرما بود لحظه هایی پر از آرامش و اشک و خواهش...تکیه ی همه ی مردم زائر شمایین...پشت و پناهشون ،شفاعت و کرامت و عظمت شماست. با دیدن تصاویر حرمتون حسرت میخورم که این همه دورمو معلوم نیست کی دوباره طلبیده بشم...طلبیده بشیم...
امامی که رئوف بودن و غریب نوازیتون بی انتهاست و پناه غریب ها و دلشکسته هایین...امام رئوف و بزرگواری که التماست میکنیم ضامنمون بشی منتظرم که دوباره بیام نزدیکتون... دعوتم کنین که بودن کنار شما...صدا کردن شما و قرار گرفتن توی اون مساحت طلایی یعنی آرامش...یعنی یک سد قدرت در برابر سختی ها...یعنی یک منبع بزرگ و قوی ِ انرژی و مهربونی ِ بی حد و حصر...تولدتون مبارک...دلم براتون پر میزنه امام رضای مهربون...دوستتون دارم... ممنون که امسال توی بهترین روزهای خدا منو بردین پیش خودتون ...ممنون...طعم شیرین بودن کنار شما در روزهای ناآرامی و دلتنگی و بغض و دعا و تمنام رو هنوز در قلبم دارم...این همه آدم ِ مونده و درمونده و گرفتار و دلشکسته نگاهشون به شماست... میدونم که حواستون به همه هست ...میدونم ....هر وقت ضریحتون رو از تلویزیون میبینم بی اختیار توی گلوم توی ذهنم توی خیسی چشمهام زمزمه میشه :یا امام رضای غریب ...یا ضامن آهو...یا امام الرئوف...خیلی ها چشمشون به شماست و امیدشون به لطف و کرم شما... هشتِ هشتِ هشتاد و هشت مبارک...تولدتون مبارک هشتمین امام ...امام رضای مهربون ...

 
چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند
موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند

*قیصر امین پور

  
نویسنده : آوامین ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۸/٩
تگ ها :

جوانی

یک جمله ی سه کلمه ای  است !
سه کلمه ی ساده که با قرار گرفتن در کنار هم یک تابلوی اخطاردهنده ی مهم را درست میکنند !
احتملا آقای راننده ی کامیون هم مثل خیلی از آدمها حسرت دوران جوانی و کارهای کرده و نکرده اش را میخورد و مطمئنا آقای راننده اینقدر خوب هست که با نوشتن این جمله تلنگری به آدمهای پشت ماشینش بزند !
بله...این یک حقیقت است !
جوانی المثنی ندارد !
به همین سادگی

.

  
نویسنده : آوامین ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/٦
تگ ها :

همزیستی مسالمت آمیز

یه تیکه ی کوچیک مو اندازه نصف ِ موی مژه به علاوه ی یه تیکه موی کوچولوی دیگه که معلوم نیست از کجا اومدن رفتن زیر ال سی دی گوشیم !توضیح کامل دادم تا بتونین تصویر سازی کنین و قوه ی تخیلتون کمی ورزش کنه !این سری که خواستم قاب گوشی رو عوض کنم تاکید کردم اول زیرش رو تمیز کنین و بعد ال سی دی رو بذارین...روز اولی فکر میکنم این تیکه مو بود اما خیلی کوچیک بود و  دیده نمیشد اما الان چند وقته انگار رشد کرده !علاوه بر رشد کردن یکی دیگه هم اضافه شده !انگار که عمل کاشت مو صورت گرفته باشه !ما که موندیم توی کار دنیا !دونه دونه از موی سر ما کم میکنه به موی تن و بدن و زیر ِ ال سی دی و غذا اضافه میکنه !میگن کار دنیا برعکسه همینه ها !!!
الان هم هر دفعه به صفحه ی گوشیم نگاه میکنم عصبی میشمو ونفسم میگیره !باور کنین نفس تنگی میگیرم !انگار یک مگس روی نوک بینیم نشسته باشه و یا یه پشه توی گوشم ویز ویز کنه !این موی زیر ال سی دی  هم شده سوهان روحم !کلافه ام میکنه !اونقدر که دلم میخواد گوشیو پرت کنم زیر تخت !و یا اصلا چکش نکنم ...قبلا این حساسیت بی مورد رو درمورد خط افتادن شیشه ی ساعت  هم داشتم که خدا رو شکر ترکش کردم اما این موی این زیر ال سی دی مثل زگیل میمونه !
هر چی گوشی رو بالا پایین میکنم و به چپ و راست و ماتحت و سرش میزنم تکون نمی خوره که نمی خوره !انگار با چسب دایمی چپوندنش اون زیر !شیطونه میگه بزنم شیشه اش رو بشکونم ها ! اه !
توی فکر این بودم که امروز فردا برم دوباره قابش رو عوض کنم و از شر این موی کوچولو راحت شم و باخیال راحت به گوشیم نگاه کنم ،
اما دیدم این دقیقا  همون پاک کردن  ِصورت مساله است !
چرا باید اینقدر اعصابم ضعیف شده باشه که یک همچین چیز کوچیک و بی ارزشی باعث عصبی شدنم بشه اونقدر که احساس کنم یکی داره گلومو فشار میده ؟! اون مو که آسیبی بهم نمیتونه بزنه ! در مقابل این همه مساله ی اعصاب خورد کنی که توی جامعه و این کشور داغونمون ،اصلا جامعه به کنار در طول زندگی وجود داره این تیکه موی اون زیر که چیزی نیست! بذار راحت رشدشو بکنه!به خودم گفتم وقتی بهت اجازه میدم قاب گوشیو دوباره عوض کنی که بودن این موها اون زیر ؛"منظورم زیر ال سی دی هست" اذیتت نکنه !!!
یعنی یک جوری روی اعصابت کار کنی که با یک مساله ساده قاطی نکنه و به هم نریزه !
قرار شده حالا هروقت  نسبت بهش بی تفاوت شدم  و در مبارزه با خودم پیروز ،برم قابشو عوض کنم و این دفعه یه قاب فابریک بندازم !قرار دادش رو هم با خودم بستم به قیمت پانزده هزار تومان !
از من میشنوین قاب گوشیتون رو هیچ وقت عوض نکنین ... قاب فابریک یک چیز دیگه است !چه از نظر استحکام و چه از نظر رنگ و ظاهر... زنجیره اش نقص نداره ،قاب به قاب میشه گوشیتون تا برسه با همون رنگ و قاب اصلی ِ اولیه یعنی بازم میرسین به کوچه ی اول مگه اینکه کلا خونه رو یعنی همون گوشی رو عوض کنین !خودمونیم سخته !اونم برای منی که نسبت به مو حساسم !چه روی تنم باشه چه زیر گوشیم !حالا نه اینکه الان اصلا مو رو دست و پام نیست !حساسیت هام رو هم گم کرده !خوب و بدش قاطی شده نیاز به الک کردن داره !خلاصه اش اینکه در حال کنترل اعصاب  میباشم...یه جور کمک به خود !بهتره بگم در حال همزیستی مسالمت آمیز با موی زیر صفحه ی ال سی دی ام ! من فکر میکنم این ضرب المثل ِ فلانی مثل ِموی دماغ می مونه هم یه قضیه ایه توی همین مایه هاست !بیربط بود الان این جمله ؟قصدم این بود اطلاعات عمومیتون بالا بره و چهار تا کلمه چیز یاد بگیرین !دیگه همین دیگه !بالاخره جلوی روح و روانم آبرو دارم !قرار باشه اون موی زپرتی عصبیم کنه که دیگه کارم ساخته است...همین روزهاست که به اون دو تا موی کوچولو بگم : زکی ! اینقدر من از این کلمه ی زکی بدم میاد !خیلی املا و تلفظش زشته اما معنیشو دوست دارم !

 یکی از خصوصیات من دید بسیار شدید و انتقادی نسبت به خودمه !این که مدافع و حامی همه کس و همه چیز هستم جز خودم ! و خیلی بزرگوارانه تقصیر دیگران هم رو گردن خودم میندازم !و یک جوری خودم رو مسئول میدونم ! داشتن دید انتقادی نسبت به خود  باعث میشه با دست خودت خودت رو نابود کنی !مدتیه که دارم سعی میکنم از دید زدن خودم دست بردارم و به هیچ وجه از خودم انتقاد نکنم ...و رفتارهایی که خودم میدونم  اذیتم میکنه و باید حل بشن رو دوستانه با خودم مطرح میکنم و سعی میکنم حلش کنم .این دقیقا کاری بود که وقتی بچه بودم انجام میدادم و اما چند سالی میشه که تقریبا فراموشش کردم !همون طور که برای طی کردن مسیرهای طولانی باید قدم به قدم رفت جلو، برای به دست آوردن آرامش و روحیه ی سابق ،نه ببخشید،عالی تر از سابقم هم باید از این مورد های کوچیک شروع کنم...نه من ها !با شما هم هستم !فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه همین عادتها و حساسیت کوچیک  یهو دیدین باعث روانی شدن آدم شد ! از خودم انتظار معجزه ندارم برای کنترل اعصاب و به دست آوردن آرامش، به خاطر اینکه یک فاکتور اصلی در این مساله جامعه است و اوضاع کشور ! که ماشالله به وفور این مورد در کشور ما پیدا میشه و هیچ چیز بدی وجود نداره که اعصاب آدم رو به هم بزنه ؟!ولی یک بخش مهمش دست خود آدمه !مثلا شما باید اینقدر قوی بشین که اگه یه روز اهمتی کنارتون بود و داشت حرف میزد نگاهش کنین و بخندین و بگین راحت باش برادر من حرفهاتو نمیشنوم...راحت باش اهمتی...چی داری میگی هان؟صدات نمیاد؟بلند تر !
توقع ندارم برام دعا کنین که بتونم اون مو رو نادیده بگیرم!!! اما دوست دارم برام دعا کنین و موج مثبت بفرستین که بتونم آروم باشم و متمرکز خصوصا روی درسم...

  
نویسنده : آوامین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٧/٢٤
تگ ها :

خدا مشغول مواظبت از شماست ...

صبح  روز جمعه قبل از اینکه درس خوندن رو شروع کنی وقتی حتی به نفست غلبه میکنی که فتیله جمعه تعطیله رو نبینی و میشینی سر کتاب و دفترت این کامپیوتر بدجوری عرض اندام میکنه !
درست، عین مصرف کننده های مواد مخدر حتما باید سرکی بکشی و بعد که خیالت راحت شد مثل یک دختر خوب بشینی سر درس و مشق !القصه ... میل باکسم رو که باز کردم از طرف یکی از دوستانم ایمیل خیلی زیبایی  اومده بود که برام لذت بخش و شیرین بود...اینجا میذارمش که در لذتش شما هم با من شریک بشین...
اینجور موقع وقتی که از چیزی یا کسی خوشم میاد فرق نمیکنه چی باشه !حالا هرچی...مرد، زن، کتاب، فیلم، لباس فرق هم نمیکنه راجع به چیش باشه ،منظورم  یک صفت اخلاقی باشه یا موضوع، رفتار، ظاهر، باطن ، با این تکیه کلام من مواجه میشین : وایی اینقده خوشگله !!!!خلاصه اینکه وای اینقده خوشگله این متن !!!

چیزهای کوچک زندگی 
  

After Sept. 11th,  one company invited the remaining members of other companies who had been decimated by the attack on the Twin Towers to share ! their available office space


بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.

 

 

At a morning meeting, the head of security told stories of why these people were alive... and all the stories were just:


در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:

The ''L I TT L E'' things

As you might know, the head of the company survived that day because his son started kindergarten

مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت .

Another fellow was alive because it was his turn to bring donuts


همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد 

 

 

  One woman was late because her alarm clock didn''t go off in time


یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!

 

 

One of them missed his bus


یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.


One spilled food on her clothes and had to taketime to change


یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.


One''scar wouldn''t start


اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.


One went back to answer the telephone


یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.


One had achild that dawdledand didn''t get ready as soon as he should have


یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.

 

 

One couldn''tget a taxi


یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.


The one that struck me was the man who put on a new pair of shoes that morning, took the various means to get to work but before he ! got there, he developed a blister on his foot. He stopped at a drugstore to buy a Band-Aid. That is why he is alive today


و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!

 
Now when I amstuck in traffic, miss an elevator, turn back to answer a ringing telephone... all the little things that annoy me. I think to myself,
this is exactly where God wants me to beat this very moment


به همین خاطر هر وقت;
در ترافیک گیر می افتم
آسانسوری را از دست می دهم
مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم...
و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد
با خودم فکر می کنم
که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم...

 

 

Next time your morning seems to begoing wrong, the children are slow getting dressed,you can''t seem to find the car keys, you hit every traffic light, don''t get mad or frustrated;God is at work watching over you!


دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است
بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند
نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید
با چراغ قرمز روبرو می شوید
عصبانی یا افسرده نشوید
بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست ...
 

  
نویسنده : آوامین ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٧/۱٧
تگ ها :

حیف از این مردم ...

مردم ما خیلی عصبی  هستند...مردم ما شاد نیستند...مسایل مالی ،اجتماعی،عاطفی،روانی فشار زیادی به اعصاب و روان مردم کشور من وارد کرده و میکنه...کشور من یک کشور اسلامیه...اسلام دینیه که کامله..مسلمون باید مومن باشه...مومن باید به خاطر ایمانش آرامش داشته باشه ...ایمان به قدرتی که ازش محافظت میکنه...
کشور من آرامشش رو گم کرده...مردم کشور من دین و آیینشون رو گم کردند...
کشور من پر از دغدغه و ترس و نگرانیه...مردم کشور من غمگینند...مردم کشور من از همدیگه می ترسند...چرا باید وقتی از خیابون رد میشم اینقدر بترسم...بترسم کسیکه از کنارم رد میشه با دستش بدنمو لمس کنه ...با آرنجش به سینه ام بزنه...توی شلوغی دستم رو نیشکون بگیره و یا سیگارش رو روی دستم فشار بده و دستمو بسوزونه...
اینها همه اتفاقاتیه که برام افتاده و هزار هزار مدل بدترش برای امثال من...اینها باعث میشه بیرون گارد تهاجمی بگیرم و لبخند نزنم...اخم کنم و به هر کسی به دیده ی یک خطر نگاه کن...یک بمب عمل نکرده...امنیت توی سرزمین من داره تبدیل به یک جک میشه...امنیت اجتماعی...شغلی...و ...
چرا وقتی دارم از خط عابر پیاده رد میشم مردم برعکس عمل میکنند و فشار روی گاز رو بیشتر میکنن...چرا توی تقاطع ها هر کس از هر طرف بخواد رد میشه و باید دعا کنی کسی سرراهت  ظاهر نشه که حال طبیعی نداشته باشه یا عصبی باشه و با با سرعت و ناغافل جلوت ظاهر بشه...چرا باید توی کشور من این همه بی دقتی و بی عدالتی و بی ملاحظگی و دروغ باشه...چرا باید ذهن مردم پر از نگرانی باشه ...پر از کلک و حقه و چاپلوسی و تملق و زیرآب زنی و ...
چرا باید جریمه ی یک روز تهران به اندازه ی جریمه یک سال اروپا باشه...
چرا این همه گند و کثافت و نامردی و بی اعتمادی باید وجود داشته باشه...
چرا کشور من اینقدر خاکستریه...خاکستری رو به سیاهی...
میترسم...میترسم از این جامعه ای که توش زندگی میکنیم...اون سرزمین آرمانی که براش جون دادیم...خون دادیم...کو ؟کجاست؟
چرا اینقدر بی هدفی و ناامیدی و بی انگیزگی؟
کشور من داره دست و پا میزنه...مردم کشور من دارن توی باتلاق غرق میشن...یک کشور به آب و خاکش نیست که زنده است...به مردمشه ...یک کشور بدون مردمش موجودیت نداره...ارزش نداره...مردمم، کشورم رو میسازند...همین آدمهای غمگین وِ گرفتار و درگیر انواع و اقسام استرس...کشوری که این مردم بسازند چه سرنوشتی داره؟...بیماری های عصبی و قلبی ...افسردگی و خودکشی توی کشور من داره بیداد میکنه...مردم من داره یادشون میره زندگی قشنگه...بعضی هاشون میدونن زندگی میتونه قشنگ باشه ولی نمیدونن این قشنگی رو چه جوری باید جور کنند...سعی میکنن به شادی های کوچیک دل خوش کنند اما این همه غمهای بزرگ با این شادی های کوچیک تا چه اندازه میتونن قشنگی رو تثبیت کنن ؟
مردم کشور من غصه دارن...میترسن از امروز و آینده شون...
مردم کشور من مرد بودند...گرم بودند...امیدوار بودند...اما ...
کشورم داره زیر ِ رنگِ خاکستریِ رو به سیاهی گم میشه...و مردمم توی گذشته های تلخ و حال پر استرس و آینده ی ترسناک له میشن...
حیف از این خاک...حیف از این مردم که به خودشون هم رحم نمی کنند...به هموطناشون...به هم کیش هاشون..به همشهری هاشون...به آدمها...مردم کشور من دارن احترام به خودشون رو فراموش میکنن...احترام به خود که فراموش بشه هرگز احترام به دیگرانی وجود نخواهد داشت...
مردونگی که ناپدید بشه نامردی که غالب بشه...قدرت طلبی و خودخواهی و حرص که جای انسان دوستی رو بگیره یک کشور ناپدید میشه...
کاش مردمم شاد بودند...امیدوار و مطمئن بودند...کاش این همه غم و غصه نبود...کاش این همه کاش نبود...مهر خاوران و طلوع دیده ی حق باوران ِسرزمین من داره غروب میکنه...

 

 

  
نویسنده : آوامین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٥
تگ ها :

کسی جز تو ماندنی نیست ...


هم اون لحظه که کسی شاده یکی داره از غصه نابود میشه...
همون لحظه که بچه ای به دنیا میاد یک نفر می میره...
همون لحظه ای که کسی  داره از عشق و آرامشش لذت میبره یکی داره از خیانت دق میکنه...
یکی داره بساط عروسی و شادی فراهم میکته و یکی بساط عذاداری رو...
یکی با یکی آشنا میشه و یکی از یکی همون لحظه جدا میشه...
یکی فقیره و در حسرت نون و یکی توی ثروت غلط میزنه..
یکی از خدا تشکر میکنه بابت لطفش و یکی کفر میگه و به خدا اعتراض میکنه ...
یکی در حسرت پوله ولی دلش به خونوادنش خوشه و یکی از پول و ثروت چیزی کم نداره و در آرزوی داشتن خونواده است...
دنیا پر از این لحظه های متضاده...
لحظه هایی که بی بهونه و بیتعارف با کمی جلو عقب جاشون رو میتونن و ممکنه با هم عوض کنند...
هیچ چیز موندنی نیست...این به همون اندازه که میتونه آدم غمگینی رو شاد کنه میتونه آدم شادی رو هم  ناراحت کنه !
غمگین میگه میگذره لحظه های تلخ من...روشن میشه دوباره دنیام...
خوشحال میگه وای یعنی ممکنه شادی هام از بین برن؟ممکنه فلان چیز و فلان شخص رو که باعث خوشبختی منه از دست بدم؟
میشه این چیزی که  بهش میگم تضاد رو هارمونی هم تلقی کرد...
هماهنگی...همه چیز کنار هم قشنگه...تا غم نباشه شادی معنی خودشو همون معنی که باعث میشه قدر و ارزشش رو بدونیم و شاکر خدا باشیم رو از دست میده...
پاییز و بهارش فرق نداره...این تضاد و یا هارمونی دنیا یه واقعیته ...چشیدن طعم تلخ یا شیرینش بستگی به حال و روز ادم داره ...سردم میشه وقتی حس میکنم هیچ چیز و هیچ کس موندنی نیست...
ممکنه به این دلیل باشه که من هنوز به اون بلوغی که باید نرسیدم به همون چیزی که بهش میگن کمال و معرفت که معنای پشت همه ی اتفاقات زندگی آدمی رو در جهت لطف و کرم و حکمت خدا حساب میکنه و هم هنگام شادی و هم هنگام ناراحتی از خالقش تشکر میکنه...خوش به حال همچین انسان قدرتمندی !همه ی گرفتاریها و غصه های ما تقصیر خدا نیست !گاهی تصمیم ها و بی دقتی ها و اشتباهات ما باعث ایجا درد و رنج میشه اما خب مال بد بیخ ریش صاحبشه !به خالقم گله نکنم چه کنم؟کی مثل اون میتونه بشنوه و هیچی نگه !خدا اهل حرف نیست اهل عمله و اگه اون بخواد هرچیزی امکان پذیره ...هر چیزی...
اول و آخر ...تلخ و شیرین...دروغ و راست ....ناراحت و شاد... اولین و آخرین کسی که داریم تویی خدا...اگه گلایه میکنم  واسه اینکه گاهی خیلی بی پناه میشمو ضعیف...ضعیف تر از همیشه !اینجور موقع هاست که دلم میخواد گرمم کنی و یه جوری نشونم بدی داری نگاهم میکنی ...دوست دارم بشنوم ...ببینم ...مطمئن شم که هستی و حواست هست...حواست هست ؟!

 

می نویسم که یادم باشه دنیا به هیچ کس وفا نکرده و سعی میکنم یادم بمونه : دنیا ارزش غصه خوردن نداره ،البته سعی میکنم !سعی !حداقلش اینه که کمکم کنه راحت تر با عامل غم آور کنار بیام !

برای همه آرزوی داشتن زندگی  ای شاد و شیرین دارم...سرشار از آرامش،امنیت و عشق...

 

آدمها می آیند و میروند...کسی جز تو ماندنی نیست ...
جز تو حرف هیچکس خواندنی نیست...

 

  
نویسنده : آوامین ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٧/٤
تگ ها :

شباهت اع ترافات با ...

 

این اعت رافات اخیر ، که به مدد  ِ زبون ِ دراز  و روی همچون سنگ پای ِ صد ا و سیما ،درجه ی اعصاب خوردکنی و چندش آوریش به حد اعلا رسیده، ذهن من و مطمئنا خیلی ها مثل من رو مشغول کرده. گاهی به" ا بط ح ی "و "ح جا ریا ن " و امثالهم حق میدم که از روی ناچاری و ش کنجه مجبور به اع تراف دروغ شدند و گاهی محکومشون میکنم که اگر م بارز واقعی بودند تن به این اع ترافات نمی دادند.مدام یک درگیری ذهنی دارم و به  دنبال جواب سوالم هستم.در مورد خودم سعیم بر اینه که قضاوت نکنم و منتظر گذر زمان بمونم و صبر کنم تا ماه از پشت ابر بیرون بیاد. بالاخره روزی دروغگو رسوا میشه. چند روز پیش توی یک وب که متاسفانه منبعش رو گم کردم این مطلب رو خوندم و ذخیره کردم. از خوندنش لذت بردم .بد نیست چند نفر هم مثل من این نوشته رو بخونن...

روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می کند. او که می داند سانسورچی ها همه نامه ها را می خوانند، به دوستان اش می گوید «بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه یی که از طرف من دریافت می کنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد، بدانید هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» یک ماه بعد دوستان اش اولین نامه را دریافت می کنند که در آن با مرکب آبی نوشته شده است:«اینجا همه چیز عالی است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سینماها فیلم های غربی نمایش می دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی- تنها چیزی که نمی توان پیدا کرد مرکب قرمز است.»
این حکایت همین اع ترافات دوستان ماست که با رعب و ترس و زور گرفته شده و پخش می شود.

*به برهوت حقیقت خوش آمدید/ اسلاوی ژیژک/ترجمه فتاح محمدی

 

  
نویسنده : آوامین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٥
تگ ها :

← صفحه بعد